یکشنبه سی ام دی 1386
(( حکایت سوغات ))
حالا که این کلمات را می نویسم چند روزی است که سال ۲۰۰۷ را برای همیشه پشت سر گذاشته ایم. اغلب مفاهیم در مقابله با دنیای رسانه دچار دگردیسی شده اند وسلطنت اعجاب انگیز رسانه بر روح و روان بشر درمانده می رود تا خاطره دل انگیز کاغذ های کاهی را برای همیشه از ذهن زمین پاک کند. حالا که این کلمات را می نویسم دیگر نیازی به حروف سربی چاپخانه نیست .نه ناز صدور مجوز را باید کشید ونه پرسیدن قیمت کاغذ در بازار سیاه را.
حالا می توانی در اتاق کوچکت بنشینی و هر چه دلت می خواهد و برای هر که دلت می خواهد بنویسی در هر کجای دنیا که باشی حتی در دورافتاده ترین روستاهای نهبندان.
انگار همین دیروز بود گذر روزهای خوش کودکی در دبستان گلی روستای چهارفرسخ و بعد مدرسه راهنمایی آجر سفال که برای خودش قصری بود.آن روزهانوشته های مثلا شاعرانه ما را برای چاپ در مثلا نشریه به نهبندان می فرستادند نشریه ای که با دستگاه تایپ ملا بنویس های در دادگستری تایپ میشد وبا یک دستگاه لکنته کپی. که حاصل کار یا سیاه سیاه بود یا سفید سفید...
همین و بس وبعد برق شادی در چشمهای کودکانه ما و خدایی چه کیفی داشت. از آن روزها تا امروز که نشریه (( سوغات )) را مرور می کنم باورش سخت است هفته نامه ای رنگی با صفحه آرایی نسبتا قابل قبول که متعلق به دیار من است.
باورش سخت است و برای ما که آن روزها را دید ه ایم سخت تر.
به کجا می رود این اسب سرکش رسانه؟ وآنان که توانسته اند افسارش را به دست گیرند چه بهر ه ای برده اند.
به هر روی حالا (( سوغات )) مال ماست سوغات نهبندان. فرصتی رسانه ای آن هم از جنس کاغذیش. تا بیشتر بیندیشیم و بنویسیم غم دیار کهنسال کویر را.
بنویسیم از پاکی مردمانش واز محرومیتی که جان آنها را نیش می زند . که ما را بودنی و زیستنی دیگرگونه باید.
حالا حکایت ماست تا صفحات دل پاپتی های کویر نشین را ورق بزنیم واز رنجی که می کشند بنویسیم.
مردمانی که تاریخی کهن دارند اما نصیبی ار این قدمت ندارند. وارث استعدادهای درخشان اند اما مجال ظهور نیافته اند.صاحب کرسی های عالی دانشگاهی . مدیریتی. سیاسی. فرهنگی. قضایی. اقتصادی. در سطح کشورند اما از درمان زخم های قلب مجروح دیار خویش یا غافل اند یا عاجز.
حق این پیر گوشه نشین کویر (( نهبندان )) بیش از اینهاست
واز این روست که به همت فرزندان سوغات درود می فرستم که کاری کرده اند کارستان .
آینه ای به دست گرفته اند تا نور بتابانند و گم گوشه های هزار توی پر رمز و راز تاریخ دیارمان را روشن کنند. ما نیز آینه ای برابر آینه شان می گذاریم تا از فرهنگ دیار خویش ابدیتی بسازیم
این نوشته در شماره ۳۰ نشریه سوغات دهم بهمن ۱۳۸۶ چاپ شده است
ادامه مطلب
شنبه بیست و نهم دی 1386
از روزی که رفقای نا لوطی جفا به جان پرشین بلاگ روا داشتند ما رعایای مفلس بیش از زعمای قوم سخت گریستیم که ای دریغ از آنهمه میراث دیجیتال.
زانوی غم در بغل که زیرکی گفت: چه نشسته ای که خدای را بلاگ بسیار است و چنین شد که سر ارادت به آستان بلاگفا ساییدیم تا از یمن قدوم چه بر سر بلاگفا آورند الله اعلم.
باری اندکی از زمزمه های تنهایی آن سرای با خویش به رسم تحفه و تبرک آوردیم . سری به ما بزنید وهوای ما را داشته باشید فعلا مهمانیم
شنبه بیست و نهم دی 1386
معرکه عشق
میخانه اگرساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
بیدادگری شیوه دیرینه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
افسوس که دست ستم از ریشه بر آورد
هر شاخ برومند که امید بری داشت
برخیز جماعت چه سخن ها که نگفتیم
ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت
سرمد سر پیمانه نبود اینهمه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
صادق سرمد
شنبه بیست و نهم دی 1386
ناصحان هم باده نوشی میکنند
باده نوشان پرده پوشی میکنند
رازداری کارمستان است وبس
سخت این رندان خموشی میکنند
بحث سرسبزی چو آید روز باد
سروها هم سر بگوشی میکنند
برف پرحاصل بباردبا سکوت
برق وطوفان پر خروشی میکنند
زآه درویشان شب غافل مباش
کاین گدایان دیگ جوشی میکنند
گر بچشم دل به ببینی تاک را
خوشه ها هم میفروشی میکنند
سینه را صاف کن چون دروقت ذکر
ناله ها هم تیز هوشی میکنند
آگه از پروانه های باغ باش
با پریدن خوش سروشی میکنند
میدهندت سبزه وآبی ولی
این شبانان شیر دوشی میکنند
خون ما ریزند اگر زین درگهیم
عشقبازان سخت کوشی میکنند
معینی کرمانشاهی
شنبه بیست و نهم دی 1386
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذارد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تاکند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه زبهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در - بقا نکرد
بی داد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خزان شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بشکست
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت زناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل زگلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده - در این خانه - جاه و مال
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا - مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان ! زشوق بخواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
.....سیف فرغانی
شنبه بیست و نهم دی 1386
لولیی با پسر خود ماجرا میکرد که هیچ کار نمی کنی ودر بطالت به سر می بری.چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلیم کن تا از عمر خود بر خوردار شوی.اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد. << رساله دلگشا بخش حکایات فارسی عبید زاکانی>>

