یکشنبه سی ام تیر 1387
مرا به حال خودم بگذاريد
سنگها
خسرو مرده است
و شما بيقراريد
نامش روي كدام شما حك شود.
ميخواهم
در تاريكي سينما بنشينم
و رؤياهايم را ببينم
رؤياهايي كه فقط
در تاريكخانههاي شما ظاهر ميشوند.
مرا به حال خودم بگذاريد
صفها، باجهها!
همهتان به خانهي خود ميرويد
تنها اوست
در صف ناآشناياني بيبازگشت ايستاده است
و دلش
براي باجهي سينما تنگ ميشود
تنها او
به پشت سرش نگاه ميكند و پيش ميرود.
مرا به حال خودم بگذاريد
تا صداي قطار را بشنوم
كه چهرهي او را دور ميكند.
آه خسرو مردگان!
با چشم بسته چطور بازي ميكني
در فيلمنامهاي كه نشانت ندادند
در جمع مردگان تماشاچي
كه از دلتنگي بسيار
آه ميكشند.
بازي مكن
فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.
بازي مكن
خيمهشببازيها فقط براي ادامهي زندگي بود
شنبه بیست و نهم تیر 1387
شمارش معکوس برای مرگ تالاب های ایران
درد دل کیان جوادی کارشناس روابط عمومی کانون در وبلاگ خاطرات روابط عمومی ایرانی
شرحی می توان نوشت بر این فاجعه ای که بر روی آن چشم فرو بسته ایم؟
کاش کاری بکنیم.اما فاجعه ای که از آن این روزها سخن می گویند چیست؟
سپهر سلیمی،مژگان جمشیدی و محسن تیزهوش تلاش بسیاری کرده اند تا در باره این فاجعه زیست محیطی دست به اطلاع رسانی بزنند و بچه ها در سایت بالاترین نیز با ایجاد موضوعی داغ با عنوان همبستگي وبلاگستان در حمايت از تالابهاي ايران به این مساله توجه بیشتری نشان دادند
در این میان سپهر با انتشار مطلبی به نقل از خبرگزاری مهر با عنوان تالاب های کشور در سراشیبی نابودی به این نکته اشاره کرده است که :
«در حالی با خطر نابودی تالاب ها و دریاچه ها مواجه هستیم که سازمان حفاظت محیط زیست به عنوان متولی اصلی در نظارت و حفظ این منابع طبیعی تا کنون در اجرای تکلیف فانونی بدرستی وارد عمل نشده و این امر روند نابودی را تشدید کرده است .
از سوی دیگر بودجه هایی که تا کنون به امر رسیدگی به تالاب های کشور تخصیص داده می شود فقط محدود به امور پژوهشی درارتباط با تالاب ها شده است.
به گفته کار شناسان محیط زیست ، از ۲۲ عنوان تالاب ثبت شده در کنوانسیون تالاب های ایران، ۷ تالاب در وضع قرمز قرار دارند و این در حالی است که اگر به این تالاب ها توجه نکنیم باید منتظر تغییرات اساسی در محیط زیست کشورمان باشیم که می تواند در زندگی ما نیز نقش اساسی ایفا کند.
طی چند سال گذشته زیان های سنگینی بر تالاب های کشور تحمیل شده است و به طور حتم با روندی که در حال حاضر در ارتباط با حفظ منابع طبیعی و محیط زیست در پیش گرفته شده خروج تالاب ها از وضعیت قرمز امری بعید به نظر می رسد.
اعمال سیاست های غلط آبرسانی ، پروژه های نفتی، احداث سدهای متعدد ، جاده سازی ، هدایت فاضلاب ها و پسماند های شهری و صنعتی و معرفی گونه های غیر بومی تقریبا تمام تالاب های بین المللی ایران را در آستانه نابودی قرار داده است.
بررسی های کارشناسان محیط زیست نشان می دهد که بخش زیادی از تالاب های بین المللی ایران به واسطه سوء مدیریت در آستانه نابودی قرار گرفته اند.
عدم وجود برنامه آمایش سرزمین و پیاده کردن برنامه های بخشی ، سد سازی بدون توجه به اثرات مخرب آنها بر تالاب ها؛ توسعه برنامه های نفت محور در حساس ترین و شکننده ترین مناطق ساحلی – دریایی ؛ خطر نابودی پرندگان نادر و در معرض انقراض به دلیل صدور مجوز های قانوی شکار که در تناقض آشکار معیار های لازم وجودی یک تالاب بین المللی است و اجرای سیاست های آبرسانی از مناطق پرآب به کم آب کشور بدون توجه به اثرات سوء زیست محیطی بر روی تالاب ها عواملی محسوب می شوند به روند افزایش تخریب تالاب های کشور سرعت بخشیده است.»
«هر وبلاگ، یک نوشته »شاید کوچک ترین تلاش وبلاگی است از سوی بچه های مهربان وبلاگستان برای نجات تالاب های ایران از فاجعه ای دردناک که می تواند به حرکتی بزرگ برای رسیدن به این هدف تبدیل شود.
من در این زمینه تخصصی ندارم ولی نگران ام برای آینده فرزندان این سرزمین که دیگر برای نفس کشیدن هم اکسیژنی پیدا نمی کنند. همان بچه های من و شما که برای آموزش و پرورش خلاقیت ها و مهارتهای زندگی شان داریم تلاش می کنیم.
و چه مهارتی هم بالاتر از این که بچه ها برای حفظ محیط زیست خود بیشتر بکوشند.
بچه های خوب وبلاگستان را در این حرکت جمعی یاری کنیم.
دوباره در این باره خواهم نوشتhttp://kmha82.blogfa.com
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
دکتر مهدی حمیدی
پیکر تراش
پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا بر نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر پیکرت که وسوسه شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویا دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هش دار که در پس این پرده نیاز
آن بت تراش بوالهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
ببینند سایه ها که ترا هم شکسته ام
نادر نادرپور
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
! که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
! برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
تهران ، دی 1337 / ه . ا .
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
، و تو رفتی و هنوز
، سالها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
، غرق این پندارم
خانه کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق – خرداد 1343
آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
آرزو
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
به ره تو بس که نالم زغم تو بس که مویم
شده ام ز ناله نالی شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند بتار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
زچه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند؟
رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویی
خارم ، ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ، ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام
چون خاک ، در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک ، در قفای تو با سر دویده ام
من جلوه شباب ندیدم بعمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت ، می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو ، گل عیشی نچیده ام
موی سپید را ، فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته ، به آزادگی مناز
آزاده من ، که از همه عالم بریده ام
( گر می گریزم از نظر مردمان ( رهی
شادروان رهی معیری
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
غزلی از رهبر انقلاب
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم
از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم
بشكستهتر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم

