تبليغاتX
روزگار سپری شده حسین موذن

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

 

                                     آسیا های بادی در روستای چهارفرسخ

آیا می دانید سالهای قبل از آنکه اروپا و به ویژه هلند چیزی به نام آسیاب بادی داشته باشند ، این صنعت در ایران مورد استفاده بوده و از ایران به آنجا منتقل شده است و آیا میدانید یکی از منابعی که برای هلند بیشترین درآمد را دارد توریستهایی هستند که از این آسیاب های بادی دیدن می کنند و آیا میدانید آسیاب های بادی (آسبادها) که در خراسان جنوبی و سیستان و بلوچستان قرار دارند به دلیل عدم توجه یک به یک رو به نابودی می روند ؟

اين آسيابهاي بادي كه در ميان بوميان منطقه«آسباد» خوانده مي‌شوند در روستاي چهارفرسخ در جنوبي‌ترين نقطه خراسان جنوبي واقع شده‌اند. با احياي اين آسبادها مي‌توان به رونق گردشگري اين منطقه چشم داشت. روستاي چهارفرسخ در انتهايي‌ترين نقطه كوير قرار دارد و جز يك جاده دسترسي از شهر نهبندان هيچ راه ارتباطي ديگري ندارد. به گفته عليرضا شه‌بخش معاون گردشگري اداره كل ميراث فرهنگي و گردشگري طبق مطالعات انجام شده و بررسي كتب تاريخي آسبادهاي موجود در اين استان و نواحي اطراف آن از قديمي‌ترين آسبادهاي جهان هستند به طوري كه به نظر مي‌رسد ايده ساخت آسبادهاي ساير كشورهاي جهان مخصوصا هلند از ايران، زابل و نواحي اطراف آن برداشت شده است. با اين كه بارها مسئولان سازمان ميراث فرهنگي به روستا آمده و اين آسبادها را ثبت كرده‌اند، اما مشاهده قسمتهاي باقي‌مانده از اين آسبادها نشان مي‌دهد كه هيچ اقدامي براي مراقبت و احياي اين آسبادها كه روزگاري در فرهنگ، داستانها و زندگي مردم كويرنشين نقش اساسي داشتند، صورت نمي‌گيرد. يكي از كارشناسان اداره كل ميراث فرهنگي و گردشگري خراسان جنوبي تنها نبود بودجه كافي براي احيا و نگهداري اين آسبادها را دليل بي‌توجهي به آنها دانست. به عقيده اين كارشناس در استاني مانند خراسان جنوبي كه در مقايسه با ساير استانها از جاذبه‌‌هاي تاريخي زيادي برخوردار نيست، نبايد اجازه داد تا اين آسبادها از بين بروند. آسبادها كه آسياب بادي نيز ناميده مي‌شوند، آسيايي هستند كه با نيروي باد مي‌چرخند. دو ديوار موازي به ارتفاع 10 متر كه به فاصله 4 متري هم قرار دارند، ساختمان عمومي اين آسبادها را تشكيل مي‌دهند. در قسمت شمالي اين محفظه پره‌هايي بزرگي وجود دارد كه با كمك نيروي باد مي‌چرخند. چرخش پره‌ها اهرم بزرگ و سنگ زيرين را به حركت درآورده و عمليات آسياب كردن شروع مي‌شود. روستاي چهارفرسخ برخلاف ساير مراكز كويري كه از بي‌آبي رنج مي‌برند، داراي قنات بزرگي است كه كشاورزي مردم را پر رونق كرده است. در كنار اين قنات، آسبادهاي بزرگي وجود دارد كه تا حدود 20 سال پيش، آرد مردم روستا و ساير واحه‌هاي اطراف را تامين مي‌كرده است. در اين منطقه از كوير كه تحت‌تاثير بادهاي 120 روزه سيستان قرار دارد، در اكثر ايام سال باد مي‌وزد. به همين دليل آسبادهاي اين روستا صنعت بومي اين منطقه است و مي‌تواند پررونق باشد. علي ملايي پيرمرد 75 ساله‌اي كه در گذشته در اين آسبادها كار مي‌كرده، مي‌گويد:« در منطقه كويري مانند بيابانهاي اطراف اين روستا كه كمبود آب به شدت محسوس است، وزش بادهاي سودآور نعمت بزرگي است. اما در حال حاضر كه دستگاههاي صنعتي كار توليد نان را به عهده دارند ديگر اين بادها و آسبادها كاركردي ندارند.» در حال حاضر به جز چند آسباد در شهر زابل و واهه‌هاي اطراف آن، بقيه آسبادها در حال تخريب كامل بوده و تنها نمونه كوچكي از ساختمان كامل اين آسبادها به صورت ماكت در موزه موقت اداره كل ميراث فرهنگي و گردشگري زاهدان به نمايش گذاشته شده است. همه اينها در حالي است كه آسيابهاي بادي در جنوب هلند يكي از مهمترين جاذبه‌هاي گردشگري اين كشورند و هر سال گردشگران زيادي از آنها بازديد مي‌كنند و اهالي چهارفرسخ خراسان جنوبي هم معتقدند آسبادهاي قديمي آنها اگر مرمت و احيا شود، مي‌تواند محل در‌آمد اهالي روستا شود و زندگي به روستا بياورد

نوشته شده توسط حسین موذن در 18:1 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

 

                           این هم چند شعر ناب از آخرین سروده های شاعر مقاومت زنده یاد   

                                                     محمود  درویش

 

دخترك/ فرياد»
-----------------

بر ساحلِ دريا دختركي است؛ دخترك خانواده‌اي دارد
و خانواده خانه‌اي دارد با دو پنجره
و يك در ...
در دريا ناوي به شكار مردم وقت مي‌گذراند
بر ساحلِ دريا: چند نفر
روي شن‌ها مي‌افتند،
و دخترك دمي نجات مي‌يابد
زيرا دستي از مه ...
دستي كه آسماني مي‌نمود،
او را نجات داد .
دخترك فرياد زد:
پدر!
پدر! برخيز كه بازگرديم،
دريا جاي ما نيست!
پدرش امّا
- كه بر سايه‌اش غلتيده بود-
او را پاسخي نگفت.
در تند بادِ غروب
خون، ابرها را فرا گرفت
و نخلستان را نيز
فرياد ،
دخترك را از زمين برگرفت
به دورتر از ساحلِ دريا
دخترك در شب صحرا فرياد زد
پژواك را امّا، پژواكي نبود
و او خود فريادي ابدي شد
در خبري فوري
كه ديگر خبري فوري نبود
آن دم كه هواپيماها بازگشتند
تا خانه‌اي را بمباران كنند
كه دو پنجره دارد
و يك در ....


 



« اي كاش سنگ بودم»
--------------------------


بر هيچ چيز دل نمي‌سوزانم
زيرا كه نه ديروزم سپري مي‌شود
و نه فردايي در كار است
امروز نيز تكاني به خود نمي‌دهد
نه گامي به پيش،
نه گامي به پس
اي كاش سنگ بودم - مي‌گويم - اي كاش
سنگي تا آب مرا جلا دهد
سبز شوم،
زرد شوم،
مرا روي تاقچه‌اي بگذارند
همچون تنديسي ...
يا طرحي از يك تنديس
يا ماده‌اي خام براي برآمدنِ بايسته‌ها
از بي هودگي نابايسته‌ها
اي كاش سنگ بودم
تا بر همه چيز دل بسوزانم!


 


«جنگل»
----------


صداي خويش را نمي‌شنوم، حتا اگر
جنگل از سيري ناپذيري هيولا تهي شود ...
بازگشتِ ارتش
چه پيروز و چه شكست‌خورده
به بالاي عرش
يا به سربازخانه‌ها
هيچ تفاوتي براي تكه پاره‌هاي قربانيان ناشناس ندارد.
صداي خويش را در جنگل نمي شنوم، حتا اگر
باد آن را به سوي من آورد،
و به من بگويد:
"اين صداي توست"... من آن‌را نمي شنوم!/
صداي خويش را در جنگل نمي‌شنوم، حتي اگر
گرگ بر دو پاي خويش بايستد
و براي من دست بيفشاند :
"من صداي تو را مي‌شنوم، فرمان بده!/
من مي‌گويم:
جنگل از جنگل تهي شده ‌است!
اي پدرم اي گرگ...
اي فرزندم!
صداي خويش را
نمي شنوم
مگر اين‌كه
جنگل از من تهي گردد،
و من
تهي شوم از
سكوتِ جنگل!


 


«نيرنگ استعاره‌ها»
---------------------


به استعاره مي‌گويم:
پيروز شدم
به استعاره مي‌گويم:
شكست خوردم
و راهي دراز خود را در برابرم مي‌گستراند
و من، خود را
در آن چه از بلوط‌ها بر جاي مانده، مي‌گسترانم
دو دانه زيتون
از سه بُعد مرا در مي‌يابند
و دو پرنده
مرا از زمين بر مي‌گيرند
به آن سو كه تهي است
از هر بلندي و پستي
تا نگويم:
پيروز شدم
تا نگويم:
شرط را باختم.


 



«باقي‌مانده‌ يك زندگي»
-----------------------------


اگر به من گفته شود: بعد از ظهر، همين جا خواهي مرد،
بگو در اين زمانِ باقي‌مانده چه خواهي كرد؟
" به ساعتم نگاهي مي‌كنم/
ليواني آب‌ميوه مي‌خورم،
به سيبي گاز مي‌زنم،
و در مورچه‌اي كه روزي خود را يافته است، تأمل مي‌كنم
بعد به ساعتم نگاه مي‌كنم/
هنوز آن قدر زمان مانده است تا ريشم را بتراشم
صورتم را در آب فرو مي‌برم/ فكري به ذهنم مي‌رسد:
"بايد براي نوشتن ،خود را بيارايم/
بگذار آن لباسِ آبي را بپوشم"/
تا ظهر در دفتر كارم مي‌نشينم
اثر رنگ را در واژه‌گان‌ام نمي‌بينم
سفيدي، سفيدي، سفيدي
آخرين غذايم را آماده مي‌كنم
بعد چُرتكي مي‌زنم در فاصله ميانِ دو رؤيا/
ولي صداي خرناسه‌ام مرا بيدار مي‌كند...
باز به ساعتم مي‌نگرم
هنوز آن‌قدر زمان مانده، تا چيزي بخوانم/
فصلي از دانته، پاره‌اي از يك چكامه
و مي‌نگرم كه چگونه زندگي‌ام مي‌رود
براي ديگران.
و نمي‌پرسم چه كسي خلاءهايش را پُر خواهد كرد
- بدين سان
- آري بدين سان
- و بعد؟
- موهايم را شانه مي‌كنم، و چكامه را...
همين چكامه را، در سطلِ زباله مي‌اندازم
نوترين پيراهنِ ايتاليايي‌ام را مي‌پوشم
و خود را در حاشيه‌اي از كمانچه‌هاي اسپانيائي تشييع مي‌كنم
و مي‌روم به سوي گورستان!


 

نوشته شده توسط حسین موذن در 13:58 |  لینک ثابت   •