پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
آثار خشونت رسانه ای بر کودکان
|
● نويسنده: دنيل - HYPERLINK "http://www.bashgah.net/peoples-4936.html"كندلر |
نگراني در مورد كودكان و روابط آنها با رسانههاي جمعي، تاريخي طولاني دارد. افلاطون پيشنهاد كرده بود كه در جامعه آرماني او شعر بايد ممنوع باشد، چرا كه او ميترسيد، محتواي اين اشعار در مورد افعال غيراخلاقي، ذهن جوانان را فاسد سازد. در عصر مدرن، گروههاي فشار تلاش كردهاند تا كودكان را از كتب و آثار ادبي عمومي، سالن موسيقي، سينما، كمدي، تلويزيون و نوارهاي ويدئويي مبتذل محافظت كنند. اين مهم است كه موضوع خشونت تلويزيوني و رابطه آن با كودكان را در پهنهي شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي در نظر بگيريم، چرا كه اين موضوعي همهگير است.
البته تنها مقصر دانستن رسانههاي گروهي، ميتواند ما را از توجه كردن به ديگر دلايل تغييرات، باز دارد و بنابراين، ادعاها در مورد تأثيرات تلويزيون، ممكن است افراطي باشد. ضمناً ما به سختي ميتوانيم از اين واقعيت صرفنظر كنيم كه تلويزيون خصوصيت تهاجمي و رفتار خشن ايجاد ميكند. يك مفسر متذكر شده است كه تا سن 14 سالگي، كودكان آمريكايي به طور متوسط 11000 قتل و جنايت را در تلويزيون ميبينند (هريس 1989).
با اين وصف، نوع برنامهها اهميت دارد: در كارتونها نسبت به ديگر برنامههاي تخيلي، خشونت بيشتري وجود دارد، اما كودكان بين خشونت در كارتون و خشونتهاي واقعگرايانهتر، تفاوت قائل ميشوند.
مشهورترين مطالعات روانشناختي در مورد كودكان و رفتارهاي پرخاشگرانه، مطالعات Bobo doll آلبرت باندورا هستند كه به عنوان يك تحقيق اوليه در اين زمينه، بسيار مورد مراجعه قرار ميگيرد. اينها مطالعاتي تجربي بودند كه در آن كودكان در يك مهد كودك در يك اتاق بازي مورد مشاهده قرار گرفتند. آنها شاهد بودند كه يك فرد بزرگسال در حال ضربه زدن، مشت زدن، لگد زدن و زمين زدن يك عروسك بزرگ بادي بود. سپس كودكان، هنگامي كه به تنهايي در اتاق بازي با عروسك بادي بازي ميكردند، به مدت 10 تا 20 دقيقه مشاهده شدند. يك گروه از كودكان نيز به عنوان گروه كنترل منظور شده بود كه بدون مشاهدهي رفتار فرد بزرگسال، با عروسك بازي ميكردند. همان طور كه انتظار ميرفت، كودكاني كه شاهد پرخاشگري فرد بزرگسال بودند، اعمال مشابهي انجام دادند؛ و ديگران خير. در يك سري از مطالعات، باندورا و همكارانش نشان دادهاند كه كودكان رفتارهاي پرخاشگرانه جديدي نشان ميدهند كه آنها را از طريق تماشاي شخص ديگري كه مشغول انجام آن اعمال است، ياد گرفتهاند.
در شكل بعدي آزمايش (1965)، كودكان به سه گروه تقسيم شدند. گروه اول مستقيماً به اتاق بازي رفتند. گروه دوم، قبل از رفتن به اتاق نمونهاي ديدند كه به خاطر اعمال پرخاشگرانه جايزه گرفتند. گروه سوم نمونهاي ديدند كه به خاطر اين اعمال تنبيه شدند. آنهايي كه نمونهي تنبيه شده را ديدند، نسبت به آنهايي كه نمونهي جايزه گرفته را ديدند يا آنها كه هيچ اثري نديدند، به طور قابل توجهي پرخاشگري كمتري نشان دادند. اين حاكي از آن است كه، ديدن نمونهي تنبيه شده، منجر به يادگيري كمتري از رفتار نمونه ميشود. با اين وصف، بعد از اين كه همهي كودكان در اتاق بازي با عروسك بازي كردند، به آنها پيشنهاد شد كه در اتاق بازي مانند رفتاري كه فرد بزرگسال انجام داده رفتار كنند، تا جايزه بگيرند. در مرحله اول آزمايش، نتيجهاي كه براي فرد بزرگسال حاصل شد، بر رفتار كودكان تأثير گذاشت. مرحله دوم نشان داد كه كودكان در حقيقت رفتار را ياد گرفتهاند چرا كه آنها قادر به انجام آن بودند؛ بنابراين كودكاني كه نمونهي تنبيه شده را ديده بودند، باز هم رفتار را ياد گرفته بودند و تنها با يك انگيزه، مانند آن رفتار ميكردند. باندورا توصيه كرده است كه ما بايد ميان يادگيري واكنشهاي پرخاشگرانه و انجام اعمال پرخاشگرانه به روشني تفاوت بگذاريم. مشاهده نمونهسازي، براي يادگيري رفتار پرخاشگرانه كافي است، اما نيروي تقويتي (مشوق) براي اين كه افعال پرخاشگرانه عملاً به انجام برسد، لازم است.
مطالعات تجربي در مورد تلويزيون و خشونت
باندورا معتقد بود كه سه منشأ اصلي براي الگوهاي پرخاشگري وجود دارد: خانواده، خردهفرهنگ و رسانههاي گروهي. از ميان اين سه منبع، تحقيقات بر رسانههاي گروهي، خصوصاً خشونت تلويزيوني متمركز شدهاند. نتيجهي اين سلسله مطالعات از هاويت و كامبريج (1975) كه دليل آوردهاند كه «رسانههاي گروهي هيچ تأثير مهمي بر سطوح خشونت در جامعه ندارد»، تا كامستوك و ليندسي (1975) كه اظهار داشتهاند «… شواهد حاكي از آن است كه يك رابطه علت و معلولي بين تماشاي خشونت و پرخاشگري وجود دارد»، گسترده است.
در واقع باندورا مطالعات Bolo doll را با جايگزيني مشاهده مستقيم يك فرد بزرگسال در اتاق بازي، با يك نسخهي فيلم، انجام داد. در تحقيقات بعدي، از مطالب ويديويي كه نمونهي واقعي خشونت بين افراد، در برنامههاي پخش شده از تلويزيون را نشان ميدهد، استفاده شده است. ليبرت و بارون (1972) آزمايش را با استفاده از برنامههاي واقعي تلويزيون اجرا كردند، در آن تمايل كودكان براي اذيت كردن كودكي ديگر بعد از تماشاي برنامه برآورد شد. در يك آزمايشگاه، به كودكان يك مسابقه و يا يك برنامه پرخاشگرانه نشان داده شد و سپس به آنان اجازه داده شد كه يا به پيشرفت بازي ديگر كودكان كمك كنند و يا آن را بر هم بزنند. آنها ميتوانستند با فشار دادن يك دكمه، دستگيرهاي را كه كودك ديگر گرفته بود، داغ كنند تا او را اذيت كنند. كودكاني كه برنامههاي پرخاشگرانه ديده بودند، به طور چشمگيري پرخاشگرانهتر از آنهايي بودند كه برنامههاي غيرپرخاشگرانه ديده بودند. اين مسأله خصوصاً در مورد پسران صادق بود. از اين گذشته، هنگامي كه كودكان در حال بازي مشاهده شدند، آنهايي كه برنامههاي پرخاشگرانه ديده بودند، تمايل شديدتري براي بازي با تفنگها و اسباببازيهاي پرخاشگرانه، نسبت به ديگر بچهها نشان دادند.
در اكثر تحقيقات تجربي نتايج مشابهي به دست آمده است. آنها اظهار كردهاند كه تماشاي بيشتر خشونت، احتمال رفتار پرخاشگرانه را بيشتر ميكند. البته علاوه بر برخي مشكلات اخلاقي كه عليه اين نوع از تحقيقات مطرح است، اين تحقيقات در مهارت خود نيز دچار محدوديتهايي بودند. ديگر اشكال اين تحقيقات، كم بودن اعتبار واقعي آنها بود؛ چرا كه در اين تحقيقات، كودكان در شرايطي غيرواقعي عكسالعملهايي غيرواقعي نشان داده بودند؛ برخي از انتقادات مطرح شده عبارتند از:
ـ كودكان در خانه خيلي از نزديك به صفحهي تلويزيون تمركز نميكنند.
ـ برنامههايي كه معمولاً كودكان تماشا ميكنند، اغلب براي آنها، غيرعادي است، به طور خاص، فيلمهاي كوتاه بيهيجان.
ـ كودكان اغلب فقط يكي از برنامههاي تلويزيوني را نميبينند. در آزمايشگاه، توجه به تأثيرات آني و يا كوتاه مدت است.
آنها اغلب كاملاً به تنهايي و يا در گروههاي بزرگ تلويزيون تماشا نميكنند. آنها غالباً همراه با خواهر ـ برادر و يا دوستانشان كه عكسالعملهايشان مهم است تلويزيون تماشا ميكنند. تماشا كردن معمولي آنها اغلب با واسطهي والدين است.
ـ ممكن است آزمايشكنندگان با پيشنهاد غيرمنتظرهي خشونت، به طور مؤثري پرخاشگري را حمايت كنند. كودكان در يك محيط پيراموني عجيب رفتار ميكنند، به طوري كه آنها احساس ميكنند از آنها انتظار ميرود كه اين گونه رفتار كنند. به عنوان مثال، يك كودك گفت: «مادر، اون عروسكه، ما مجبوريم آن را بزنيم؟»
ـ در يك شرايط آزمايشگاهي، كودكان نميتوانند بفهمند كه چه چيزهايي را در زندگي واقعي هم بايد تكرار كنند و چه چيزهايي را خير.
ـ كودكان معمولاً بين خشونت خيالي (مانند خشونت نسبت به يك عروسك) و خشونت طبيعي بين افراد فرق ميگذارند.
ـ علاوه بر همهي اينها، كودكان موضوع خوبي براي عموميت دادن نتايج يك تحقيق نيستند.
تحقيقات ميداني
تحقيقات ميداني بلندمدت از محدوديتهايي مشابه تحقيقات آزمايشگاهي رنج نميبرد. در يك تحقيق ـ يك «آزمايش طبيعي» - به ترويج تلويزيون در يك شهر كوچك كانادايي متمركز شد، نگاهي به سطوح خشونت، قبل و بعد از ورود آن، انداخته شد، (جوي 1977). ديگر محققان «فيليپس 1986) به تأثير موارد به شدت تبليغ شده، در تلويزيون بر نرخ خودكشي و قتل نگريستهاند.
در ديگر تحقيقات ميداني، مردم در طول دورههاي روزانه و يا هفتگي، در معرض برنامههاي تلويزيوني خشن و غيرخشن قرار گرفتهاند و سپس رفتار آنها در محيط طبيعي مشاهده شده است.
پارك (1977) دريافت كه تماشاي فيلمهاي خشن از قبيل «باني و كلايد» و «درتي دوزن» منجر به افزايش رفتار پرخاشگرانه ميشود.
البته در هر شيوهي تحقيق، مشكلاتي وجود دارد و تحقيق ميداني نيز استنثا نيست. يكي از مشكلات تحقيقات ميداني اين است كه پرهزينهتر و پيچيدهتر از تحقيقات آزمايشگاهي هستند و به اين معناست كه ما شواهد زيادي از چنين منابعي نداريم.
روش ديگر تحقيق در مورد تلويزيون، نظرسنجي است، اما اين روش در مطالعهي در مورد نوجوانان كاربرد زيادي ندارد. البته، مطالعات و تحقيقات دانشگاهي در طول زمان، ميتواند شامل تركيبي از اين تكنيكها باشد.
مواضع نظري
فرضيههاي متنوعي براي تشريح و روند تأثيراتي كه خشونت تلويزيون ميتواند بر رفتار كودكان داشته باشد، ارائه شده است. همهي كاري كه من ميتوانم در اينجا انجام دهم اين است كه مختصراً به بعضي از اين روندهاي ارائه شده اشاره كنم.
تأثيرات كوتاه مدت
نمونهسازي/ تقليد: نظريهپردازان يادگيري اجتماعي (از قبيل باندورا) به «يادگيري مشاهدهاي» انواع ويژهاي از پرخاشگري از يك نمونه، تأكيد كردهاند. آنهايي كه از اين استدلال استفاده كردند، شخصيتهاي تلويزيوني و فيلمها را به عنوان نمونههايي تعبير ميكنند كه كودكان رفتارهايي را كه شايد در زندگي روزانه تقليد شود، از آنها ياد گرفتهاند. در چنين مواردي، تقليد ساده از خشونت رسانهاي، به طور گستردهاي به عنوان دليلي براي رفتار خشن ذكر شده است.
نمونهسازي نمادين، يك نمونه از اين روند است كه بر اساس آن، تماشاي برنامههاي خشن ممكن است يك عامل در تشويق رفتار خشن باشد كه كاملاً تقليد نشده است، ولي از رفتار ويژه بروز داده شده در رسانهها تعميم يافته است. همذاتپنداري، يك نوع ديگر اصلاح شدهي نظريهي تقليد است كه در آن، اين بحث مطرح شده است كه تماشاچيان گرايش به اين دارند كه رفتارهاي پرخاشگرانه شخصيتها را تنها اگر با آنها احساس نزديكي بكنند و اگر رفتار شخصيتها موجه پنداشته شود، اتخاذ كنند. مسلماً، بيشتر احتمال دارد كه مردم رفتار يك نمونه جذاب را تقليد كنند تا يك نمونه معمولي؛ احتمال دارد كه احساس يگانگي، اين تمايل را تشديد كند.
تقويت غيرمستقيم: خشونتي كه براي انجامدهندهي آن يا فرد متجاوز، مفيد پنداشته شود، بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد و ممكن است چنين خشونتي براي بينندگان، در مقايسه با خشونتي كه منجر به تنبيه شده يا بينتيجه باشد، بيشتر مورد تقليد قرار گيرد. ما قبلاً به يك مثال از اين نوع، در يكي از مطالعات باندورا اشاره كردهايم. هم تقويت مبتني بر همدلي و هم، همذاتپنداري، ممكن است به اين معنا باشد كه پرخاشگري با جلوهي مثبت، ميتواند مشكل بيشتري از پرخاشگري با جلوهي منفي براي كودكان ايجاد كند. نقد افعال پرخاشگرانه در بين برنامه، منجر به كاهش تقليد توسط كودكان ميشود.
درك واقعيات: گونهي ديگر نمونهسازي كه مورد توافق است، اين است كه تقليد كردن، به ميزان واقعيت درك شده است. بعضي از مطالعات نشان دادهاند كه خشونت كارتوني نسبت به خشونت واقعگرايانه، تأثير منفي كمتري بر رفتار كودكان دارد.
تحريك/ تحريكشدگي: بر اساس اين گونهي مدلسازي، آنهايي كه از قبل در موقعيت عاطفي شديد يا تحريكشدگي فيزيولوژيكي هستند، بيشتر از ديگران احتمال دارد كه پس از تماشاي رفتار خشن در تلويزيون، به رفتار پرخاشگرانه بپردازند. لئونارد بركوويتز دريافت كه اگر بينندگان يك فيلم خشن، قبل از تماشاي آن عصباني يا سرخورده شوند، پرخاشگري بيشتري نسبت به آنهايي كه قبلاً عصباني يا سرخورده نبودهاند، نشان ميدهند. همچنين ممكن است ما نتيجه بگيريم كه بينندگاني كه زياد تلويزيون تماشا ميكنند، كمتر از بينندگان ديگر مستعدند كه با تلويزيون خشن از لحاظ عاطفي تحريك شوند.
در ارتباط با تأثير تحريكشدگي، مفسران به اين اشاره كردهاند كه «تقويت» به مفهوم كلي، به اين معني است كه خشونت تلويزيوني تأثير نسبتاً كمي بر رفتار دارد؛ اما هر نگرش و رفتار پرخاشجويانهاي را كه از قبل وجود داشته است، تقويت ميكند. برخي نيز از آن به عنوان «تقويت مشكلانگاري» ياد كردهاند. استدلال كليتر در مورد «تقويت» اين است كه گرايشهاي پرخاشگرانه، از اين راه تقويت ميشوند، نه اين كه تماشاي اين صحنهها رفتار پرخاشگرانه را ايجاد كند.
تأثيرات بلندمدت كمتر
عدم خودنگهداري: اين نظريه قبلاً با اظهارات لئونارد بركوويتز ابراز شده است. او ميگويد، مردم به طور طبيعي پرخاشگرند، ولي آنها معمولاً اين پرخاشگري را سركوب ميكند. تماشاي زياد خشونت تلويزيوني، خودبازداري آنها را ضعيف ميكند و باعث ميشود، آنها احساس كنند كه پرخاشگري پسنديده است.
حساسيتزدايي: مفهوم حساسيتزدايي اين بحث را شامل ميشود كه با تماشاي زياد خشونت تلويزيوني، بينندگان خشونت را به عنوان امري عادي ميپذيرند و اين امر باعث كاهش حساسيت به رفتار پرخاشگرانه است. تماشاي زياد تلويزيون ممكن است ما را به لذت بردن از تصاوير خشن تشويق كند.
دربمن و توماس (1984) دريافتند كه كودكان 8 تا 10 سالهاي كه فيلم ويدئويي رفتار پرخاشگرانه را ديدند، زمان بيشتري از كودكاني كه فيلم را نديدند طول كشيد كه در برطرف كردن خشونت در بين كودكان كوچكتري كه آنها مسووليتشان را بر عهده داشتند، دخالت كنند. با اين وصف، اين نوع مطالعات هنوز به طور تصنعي بر پايهي آزمايشي هستند و احساسات خود كودكان را كاوش نميكنند. منشأ اين نوع نظريهها نيز در سنت رفتارگرايي «تعديل رفتار» است. مشاهدات بيان ميكنند كه حساسيتزدايي ممكن است، در نتيجهي شكلگيري مقاومتهاي كودكان عليه اضطراب بوده باشد. تماشاي تلويزيون ممكن است نه تنها بر رفتار بلكه بر نگرشها و اعتقادات تأثير بگذارد.
معيار تقويت: اين بحث اشاره به اين نظريه دارد كه برنامههاي تلويزيون ممكن است معيارهاي اصلي در مورد استفاده از خشونت را تقويت كند (به جاي اين كه مستقيماً بر رفتار تأثير بگذارد). آنجايي كه در برنامهها خشونت به كار ميرود، اغلب براي فرو نشاندن اختلاف نظرها، اين معيار كه رفتار پرخاشگرانه پذيرفتني است، تقويت ميشود.
نظريه تربيت
جرج گربنر و همكارانش در آمريكا، نشان دادند كه مهمترين اثر خشونت تلويزيوني، به جاي اين كه رفتاري باشد، عقيدتي است. گربنر تلويزيون را يك آرامبخش پيشرفته براي مردم تعبير كرد؛ آرامبخشي كه نظم اجتماعي رايج را مشروع ميكند. او نشان داده است كه ميان تماشاي تلويزيون و نظر بينندگان در مورد فراواني خشونت در دنياي معمولي، همبستگي وجود دارد. تماشاچياني كه ساعات زيادي تلويزيون ميبينند، بيشتر احتمال دارد كه به ديگران بياعتماد باشند و ترس و ناامني را تجربه كنند و در نتيجه، نظارتها و كنترلهاي اجتماعي شديدتري را تحمل كنند. با اين وصف، گربنر جايي براي گوناگوني تفاسير يا نوع برنامهها باز نگذاشت. ممكن است گفته شود كه اين ترسوها هستند كه بيشتر تلويزيون ميبينند و ديگر عوامل اجتماعي و شخصي، ممكن است با اين نوع تربيت مخالفت كنند.
مسألهاي كه بايد در اين تحقيقات بدان توجه كرد اين است كه با محفوظ داشتن حق خود در انتقاد از كارشناسان، نكات زيرا را در نظر داشته باشيد:
ـ شما ميتوانيد از تعريف محققان از خشونت، انتقاد كنيد.
ـ هيچ روشي بدون اشكال نيست و پروژههاي تحقيق دقيق، به ندرت بدون عيب هستند. شما از محققان در موقعيت بهتري هستيد كه به اين نكته اشاره كنيد: مطالعات دقيق چه عواملي را از قلم انداختهاند.
ـ همچنين ممكن است شما هر نتيجهاي را به طور محتاطانه و برخلاف تجربهي خودتان، به عنوان يك بيننده و شايد بعضيها با خواهر و برادر كوچكترشان، بازبيني كنيد، با اين وجود، به نظرهاي كارشناسي مشابه بيتوجهي نكنيد. با اين وصف، از نتيجهگيري قطعي از تجارب خوتان بر حذر باشيد.
چهارشنبه بیستم آذر 1387
نيل پستمن
|
در دانشکده جهاد دانشگاهی درسی را برای دانشجویان تدریس می کنم با عنوان (( فرهنگ و
تکنولوژی )) با یکی از صاحب نظران این رشته آقای نیل پستمن آشنا شویم
![]() نیل پستمن در مارس سال 1931 متولد شد. وی به مدت 40 سال استاد علوم و فنون دانشگاه نیویورک بود. پستمن يكى از منتقدان و صاحبنظران پرآوازه در عرصه رسانه و تكنولوژى است. وی در مقام يك محقق تواناى آمريكايى جوايز معتبر بسيارى دريافت كرده است از جمله جايزه Christian Lindback به خاطر كيفيت عالى در تدريس و آموزش و نيز جايزه جورج اورول در سال ۱۹۸۷ به دليل بيان و قلم شفاف و روشن.
وی در سال 2003 میلادی درگذشت.
آثار
از پستمن 20 کتاب و بیش از 200 مقاله به چاپ رسیده است. برخی از کتاب های وی عبارتند از:
- زوال كودكى
- زندگى در عيش و مردن در خوشى (۱۹۸۶)
- ساختن پلى به قرن هجدهم و تكنوپولى، تسليم فرهنگ به تكنولوژى(۱۹۹۲)
اندیشه
پستمن در آثار متعدد خود به تاريخ و تأثير انواع تكنولوژى از جمله تلگراف، صنعت چاپ ، تلويزيون ، كامپيوتر و اينترنت بر زندگى و ذهن بشر مى پردازد و انديشه پيشرفت و ترقى مثبت را در مورد تاريخ تكنولوژى به خصوص درعرصه ارتباطات جمعى مورد سؤال قرار مى دهد. زمينه استدلال او اين است كه هر وسيله ارتباط جمعى ازنوعى بازتاب برخوردار است. هر وسيله و ابزارى، صرف نظر از چارچوب محدود و كاربرد اوليه آن، اين قدرت را دارد كه از محدوده نخستين جدا شود و سيطره خود را در چارچوبى نوين و غيرقابل پيش بينى گسترش دهد. اين نقش تا آنجا پيش مى رودكه نه تنها در برداشت و استنباط ما از مفاهيمى مانند نيكى و پارسايى و زيبايى اثر مى گذارد بلكه حتى بالهاى تأثير خود را بر نوع و چگونگى برداشت و بيان ما از هستى و حقيقت مى گستراند.
يكى از مثالهاى پستمن در اين باره اختراع تلگراف است. مورس پس از اختراع تلگراف گفته بود: «تمامى سرزمين ها و ايالت هاى اين قاره به يك سرزمين همجوار واحد مبدل خواهند شد». اما اختراع مورس راهى را پيمود كه او هيچ گاه پيش بينى نكرده بود: توليد و انتقال سيل عظيمى از اطلاعات كه هرچند در بسيارى موارد كم بها، كم اعتبار و بى اهميت بود در مجموع نسبت و توازن ميان خبر و عمل را بر هم مى زد. پيش از اختراع تلگراف و پس از آن ساير رسانه ها از جمله تلويزيون رابطه منطقى و متعادلى ميان خبر و عمل وجود داشت اما با اختراع اين ابزار اين رابطه به شدت دگرگون شد. انسانها در گذشته به دنبال اطلاعاتى بودند كه روشنى بخش ساختار و چارچوب واقعى زندگى آنان بود حال آنكه امروزه بايد براى اطلاعاتى كه به سوى آنها سرازير است چارچوب واقعى پيدا كنند.
پستمن حتى اختراع به ظاهر كوچك ساعت را داراى پيامدهاى عميق پيش بينى نشده مى داند او در اين باره چنين مى گويد:«در سده هاى ۱۲ و ۱۳ ميلادى راهبان كاتوليك بند يكتى كه ساعت مكانيكى را اختراع كردند قصد داشتند با چنين اختراعى زمان منظم عبادات و مراسم مذهبى را مشخص كنند، در حقيقت هم همين كار را كردند. اما آنچه در اين خصوص پيش بينى نشده بود اين بود كه ساعت صرفاً تعيين كننده زمان نيست بلكه وسيله اى است كه اعمال انسان را به گونه اى كنترل و زمانبندى مى كند.»
بدين ترتيب در اواسط قرن ۱۴ ميلادى ساعت به بيرون از ديوار صومعه ها راه پيدا كرد و نظم و ترتيب دقيقى در زندگى كارگران و بازرگانان به وجود آورد. ساعت مكانيكى مفهوم توليد قاعده مند، زمان كار قاعده مند وتوليد استاندارد را امكان پذير ساخت. بدون ساعت، سرمايه دارى پديد نمى آمد اما شگفتى بزرگ در همينجاست: ساعت كه آن را مردانى اختراع كردندكه قصد داشتند زندگى خود را وقف خدمت خدا كنند به صورت تكنولوژى اى با بزرگترين بهره براى كسانى درآمد كه زندگى خود را يكسره وقف كسب ثروت و ماديات كرده بودند. تكنولوژى همواره نتايج پيش بينى نشده اى داشته است.
اما مقصود پستمن از تكنولوژى چيست؟ او مى گويد كه تكنولوژى نه صرف ماشين آلات و تجهيزات ماشينى بلكه نظام اعتقادات تشكيل دهنده يك دنياى فكرى تكنولوژيك است . اين نظام اعتقادى شامل عقايدى از اين قبيل است: هدف اوليه و اصلى فكر انسان كارايى است؛ محاسبه گرى تكنيكى از هر لحاظ بدتر از داورى انسان است، آنچه را نمى توان اندازه گيرى كرد وجود ندارد و كار و امور شهروندان را به بهترين نحو مى توان توسط متخصصان تكنيكى هدايت كرد.
پستمن تصريح مى كندكه سيطره تكنولوژى و تفكر وابسته به آن خود به يك كيش جديد بدل شده است كه مى كوشد همه چيز را تحت سلطه و انقياد خود درآورد.او تكنولوژى را به صراحت نوعى ايدئولوژى مى خواند و مى گويد: «الهيات شايع حاصل از تكنولوژى جديد مستلزم آن است كه همه هوش و خرد و توان خود را متمركز بر اين پرسش كنيم كه تكنولوژى چه كارهايى برايمان انجام مى دهد اما تقريباً هيچ پرسشى در اين باره نمى كنيم كه چه چيزهايى را به زوال و انحطاط مى كشاند و نابود مى كند».
پستمن منكر فايده هاى تفكر تكنولوژيك نيست. او مى پذيرد كه دستاوردهاى تكنولوژى فوايد چشمگيرى براى بسيارى از مردم داشته است و تصريح مى كند: «اما تا زمانى كه اين فوايد با گرايش نسنجيده به كسب قدرت و سيطره خداگونه برطبيعت، اين پندار كه ابداعات تكنولوژيك مترادف با پيشرفت و ترقى انسان است، و تفكر تكنولوژيك بهترين راه حل براى عميق ترين مسائل انسان است توأم باشد خود را غرق خيالبافى هاى كودكانه و اميدهاى واهى كرده ايم و در پى يك بت ضعيف و ناتوان رفته ايم». به عقيده پستمن خوش بينى ما نسبت به تكنولوژى مى تواند به شكلى از بت پرستى بدل شود و اعتقادمان به خوب بودن ذاتى آن مى تواند به طور مطلق نادرست باشد. بهترين نوع نگاه به تكنولوژى اين است كه بدانيم تكنولوژى بخشى ازطرح و مشيت خدا نيست بلكه محصول خلاقيت و نخوت انسان است و استعداد خير و شر آن بستگى تمام به آگاهى ما نسبت به عملكرد تكنولوژى و تأثيرى دارد كه بر ما مى نهد.
پستمن براى دگرگونى هاى حاصل از تكنولوژى پنج مؤلفه بر مى شمارد . نخست اينكه ما همواره براى تكنولوژى بهايى مى پردازيم . هرچه تكنولوژى عظيم تر باشد بهاى آن بيشتر است. دوم اينكه در نسبت با تكنولوژى هميشه برخى برنده وبرخى بازنده اند و برنده ها سعى دارند بازنده ها را متقاعد كنند كه واقعاً برنده هستند. سوم اينكه درهر تكنولوژى بزرگ يك پيش داورى وتعصب اجتماعى سياسى يا معرفت شناسانه وجود دارد. گاه اين پيش داورى و گرايش نهفته براى ما بسيار سودمند است اما گاه نيز چنين نيست. براى مثال صنعت چاپ سنت شفاهى را نابود كرد، تلگراف فضا را از بين برد، تلويزيون كلام را خوار و خفيف كرد و كامپيوتر شايد زندگى اجتماعى را تضعيف كند.
چهارم اينكه تغيير و دگرگونى حاصل از تكنولوژى يك تغيير افزودنى نيست بلكه تغييرى بوم شناختى است به اين معنى كه هر چيزى را تغيير مى دهد و بنابراين مهمتر از آن است كه يكسره در دستان بيل گيتس رها شود و پنجم اينكه تكنولوژى متمايل به آن است كه به امرى اسطوره اى بدل شود يعنى به صورت بخشى از نظم و نظام طبيعى اشيا درآيد، از اين رو مستعد آن است كه بيش از اندازه لازم زندگى ما را تحت كنترل خود درآورد.
از نگاه پستمن فرهنگ را مي توان از نظر ادواري به سه دوره تقسيم كرد:
1ـ فرهنگ انسان ابزارمند
دراين دوره به نظر پستمن حدتوانايي هاي انسان محدوداست. مذهب مولد گفتمان هاي فرهنگي است و از اين نظر همواره به مذهب رجوع داده مي شود. دراين معنا، فرهنگ انسان ابزارمند فرهنگ مذهبي و مبتني بر مذهب است.
2ـ فرهنگ انسان تكنوكرات يا صنعتمدار
پستمن اعتقاددارد كه دراين دوره، راه روشنفكري از راه مذهب جدامي شود. در اين دوره است كه روشنفكري درتقابل با شريعتمداران قرارمي گيرد. دراين دوره روشنفكري مولد گفتمان فرهنگي است و فرهنگ، مبتني بر كتاب و ادبيت اثر است. به جاي مذهب دراين دوره به متن ارجاع مي شود.
3ـ فرهنگ تكنوپل، با صنعت محور
دراين دوره به اعتقاد پستمن كالا كه محصول صنعت است قدرت داوري را از انسان سلب مي كند. دراين دوره فرهنگ مبتني بر كالاست و كالا ارزش مسلط است.
كتاب از جايگاه والاي خود تاحد يك كالا نزول مي كند و رسانه ها با توليد اطلاعات به عنوان كالايي قابل مصرف بر فرهنگ و بر انسان تسلط مي يابند. آنها هستند كه اكنون گفتمان فرهنگي را به ميل و اراده خود شكل مي دهند. سپس او دوره هاي يادشده را به دو دوره كاهش مي دهد: فرهنگ مبتني بر متن و فرهنگ مبتني بر تصوير. به نظرپستمن فرهنگ مبتني بر متن از مفاهيم مجرد نشان داد اين مفاهيم توليد معنا مي كنند و معنازا هستند، گفت وگو بر محور معنازايي فرهنگ مبتني بر متن است كه شكل مي گيرد.
به نظر او رسانه هايي مانند اينترنت و تلويزيون به جاي معنازايي، از معناها معنازدايي مي كنند. درنتيجه ادبيات از ادبيت تهي مي شود و از اين رو دموكراسي كه بر گفت وگو و ادبيت استوار است نامتحقق مي ماند. در فرهنگ مبتني بر تصوير اما، تصوير يك مفهوم مطلق است كه نمي شود آن را انكاركرد. پس گذر از متن به تصوير در عصر رسانه ها به مفهوم گذار از فرهنگ گفت وگو به فرهنگ يكسونگر و مطلق خواه است. به اين جهت عصر رسانه ها به رغم صنعت محوري از نظر فرهنگي نوعي رجعت است به گذشته، بازگشت به همان عصر حاكميت مذهبي است.
پستمن اعتقاد داشت كه ساختن عقيده به معناي ساختن انسان است. آگاهي در نظر او آزادي مي آورد، به گمان او در عصر ارتباطات آزادي انسان به دليل صنعت محوري رسانه ها درخطر است. از گفته هاي اوست: «مشكل تلويزيون اين نيست كه به موضوعات سرگرم كننده مي پردازد. مشكل تلويزيون اين است كه به هر موضوعي به شكل سرگرم كننده مي پردازد.» او پيشگويي مي كرد كه فرهنگ در مغرب زمين روزي درحد يك نمايش روحوضي كاهش خواهديافت. آنگاه كتاب از ميان خواهد رفت جاي صنعت چاپ را تلويزيون و اينترنت خواهدگرفت. از اينجا تا تحميق آدمي ـ در نظر او ـ چندان راه درازي نيست.
منتقدان او را به بدبيني، به محافظه كاري و حتي به ارتجاع فرهنگي متهم مي كردند. آنها استدلال مي كردند كه بيننده اگر آگاه باشد، مي تواند به درستي از رسانه ها استفاده كند.
پستمن در کتاب «زوال كودكي» هشدار مي دهد تلويزيون عاملي است كه ذهن انسان را تاحد ذهن يك كودك فرومي كاهد. از اين نظر مولد يك فرهنگ كودكانه است و رواج دهنده، اطلاعات فرهنگي سهل الوصول كه زود فراموش مي شود.
او روزی گفته بود: "با حاکمیت هر چه بیشتر رسانه های صوتی و تصویری، نباید تعجب کرد اگر روزی مردم منصبهای سیاسی و سرنوشت خود را نیز به بازیگران بسپارند". از طنزهای روزگار این بود که روزی که پیکرش را در خاک می نهادند، اعلام شد: "آرنولد شواتزنگر به فرمانداری کالیفرنیا انتخاب شده است"! | |


