تبليغاتX
روزگار سپری شده حسین موذن

پنجشنبه نوزدهم دی 1387

قضاوت شتاب زده

 

مطلب زیبایی در وبلاگ آقای احسانی مقدم دیدم ارزش خواندن و تامل داشت  دوست داشتید  شما هم بخوانید

 بیرجند دیار فرزانگان

                           خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.


از آن جایی كه باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، كتابی خرید. البته بسته‌ای كلوچه هم با خود آورده بود.  او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌ای كلوچه بود، مردی نیز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتی او اولین كلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یك كلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش می دادم كه دیگه همچین جراتی به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌ای بر می داشت مرد نیز با كلوچه‌ای دیگر از خود پذیرایی می‌كرد. این عمل او را عصبانی تر می كرد، اما نمی خواست از خود واكنشی نشان دهد.  وقتی كه فقط یك كلوچه باقی مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا این مردك چه خواهد كرد؟"  


سپس، مرد آخرین كلوچه را نصف كرد و نیمه آن را به او داد. تحمل او هم به سر آمده بود.
"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد كرده بود."
بنابراین، كیف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتی كه در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا عینكش را بردارد، و در نهایت تعجب دید كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه یادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كیفش درنیاورده بود.
خیلی از خودش خجالت كشید!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم كرده بود، ....
درست موقعی كه او از این فكر كه مرد از بسته كلوچه او بر می دارد كاملا آتشی شده بود، و اكنون زمانی باقی نبود كه او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذرخواهی كند!

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:


سنگی كه پرتاب شده باشد.


حرفی كه از دهان خارج شده باشد.


فرصتی كه از دست رفته باشد.


زمانی كه سپری شده باشد!

نوشته شده توسط حسین موذن در 20:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم دی 1387

این هم یه آزمایش جدید

همیشه آنچه ما می بینیم و میدانیم حقیقت نیست

نوشته شده توسط حسین موذن در 14:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم دی 1387

حسین آمد ----مرتضی امیری اسفندقه

حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد
سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به آیینه رو سپیدت کرد
چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟
به دست و پای تو بار چه قفلها که نبود
حسین آمد و سرشار از امیدت کرد
جنون تورا به مرادت رساند نا گا هان
عجب تشرف سبزی!جنون مریدت کرد
نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد
نه پیشوند و نه پسوند، حرّ حرّی تو
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد

نوشته شده توسط حسین موذن در 10:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم دی 1387

شطرنج

محمدكاظم كاظمي‌  

اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود
صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود
اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود
فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌
كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود
اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌
جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود
آن پيادة ضعيف راست راست مي‌رود
كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌
اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود
آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود
زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است‌

هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود
اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌
اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود

نوشته شده توسط حسین موذن در 10:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم دی 1387

شام غریبان

  • محمدرضا محمدی نیکو

    شام غریبان


    ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
    یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت
    تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست
    ای شب تار عدم ، شام غریبان عزایت
    عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
    خبری مختصر از حادثه ی کرب و بلایت
    همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
    که درخشید خدا در همه ی آینه هایت
    کاش بودیم و سرودیده و دستی چو ابوالفضل
    می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت
    از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
    می رود دایره در دایره پژواک صدایت

  • نوشته شده توسط حسین موذن در 10:3 |  لینک ثابت   • 

    دوشنبه شانزدهم دی 1387

    غو غا در غدیر

     علیرضا سپاهی لائین


    دشت غوغا بود ، غوغا بود ، غوغا در غدیر
    موج می زد سیل مردم مثل دریا در غدیر
    تشنگی ها بود و توفان بود و شن بود و غبار
    محشری از هرچه با خود داشت صحرا در غدیر
    کاروان آرام و بی تشویش لنگر می گرفت
    تا بگیرد کاروانسالارشان جا در غدیر
    گردها خوابید ، کم کم کاروان خاموش شد
    تا پیمبر خود چه خواهد گفت آیا در غدیر
    تا افق انبوه مردان صحاری بود و دشت
    و سکوتی تا کند آن مرد لب وا در غدیر
    مرد اما با نگاهی گرم در چشمان شوق
    جست و جو می کرد محبوبش علی را در غدیر
    پس به مردان عرب فرمود : «بعد از من علی ست
    هرکه من مولای اویم اوست مولا » در غدیر
    گردها خوابیده بود و کاروان خاموش شد
    خوانده می شد انتهای قصه ی ما در غدیر
    در شکوه کاروان آن روز با آهنگ زنگ
    بی گمان باری رقم می خورد فردا در غدیر
    ای فراموشان باطل سر به پایین افکنید
    چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر
    حیف ! اما کاروان منزل به منزل می گذشت
    کاروان می رفت و حق می ماند تنها در غدیر

    نوشته شده توسط حسین موذن در 9:40 |  لینک ثابت   •