تبليغاتX
روزگار سپری شده حسین موذن - ایتالو کالوینو

سه شنبه ششم اسفند 1387

ایتالو کالوینو

ایتالو کالوینو متولد 15 اکتبر 1923 در روستایی به نام سانتیاگو دی لاس وگاس در حوالی ی هاوانا واقع در کوبا به دنیا آمد و در ماه اکتبر 1985 در ایتالیا به سن شصت و دو سالگی ودر شب پیش از سفرش به آمریکا برای ایراد یک رشته سخنرانی در زمینه ادبیات در دانشگاه هاروارد از دنیا رفت. یادداشت هایی که از این سخنرانی به جا مانده یک سال پس از مرگش با عنوان" یادداشتهایی برای هزاره بعدی" منتشر شد.
کالوینو از همان کودکی به همراه پدر و مادر گیاه شناسش به ایتالیا رفت. در جوانی نخست در جنگ جهانی دوم و بعد در نهضت مقاومت ایتالیا علیه فاشیسم جنگید و نخستین آثارش را با الهام از خاطرات همین دوره با شیوه نئورئالیستی نوشت. در اواخر دهه 1960 به پاریس رفت و در اولیپو (کارگاه ادبیات بالقوه) پذیرفته شد، و داستان هایی تحت تاثیر تفکر این گروه به چاپ رساند. کالوینو نویسنده ایست که در سبک های گوناگونی داستان پردازی کرده و کتابهایی هم در زمینه نقد ادبی نگاشته. اما یک چیز در نوشته های او ثابت است: نوشته های او کاملا کالوینویی ست.
ایتالو کالوینو نویسنده ایست مبدع و نوآور. خلاقیت او در قصه نویسی، از موضوع داستان تا طرح و چگونگی ی پرداخت آن اعجاب آور است. رولان بارت او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه کرده و از او به عنوان نویسنده ای پست مدرن نام می برد. کالوینو نویسنده ایست که که جایی چنان روشن همه چیز را (از جنگ و خونریزی تا مراسم تشریفات پادشاهی و عشق و عاشقی را) به طنز می گیرد و جایی دیگر جهانی خلق می کند سراسر راز و ابهام، شهر هایی که مارکوپولو وار در می نوردیم و هر کام را چون صندوقی می بینیم در افسانه های هزار و یک شب که پر از جواهراتی ست که نویسنده برایمان ارمغان آورده. شروع داستان "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" گویای احاطه او بر شیوه داستان گویی مدرن است. البته شیوه ای که مخصوص خود اوست: (تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری می کنی. آرام بگیر، حواست را جمع کن).


گزیده کتابشناسی:
جاده لانه های عنکبوت ( 1947) - کلاغ آخر داستان می آید ( 1959) - ویکنت دو نیم شده (1952 ) - بارون درخت نشین (1957 ) - شوالیه ناموجود (1959 ) - گرد آوری افسانه ها (1956) - بورس بازی ی ساختمان (1965) - کمدیهای کیهانی (1965) - ت نقطه دار(1967) - افسانه قصر سرنوشت های متقاطع (1969) - شهرهای نامرئی (1972) - پالومار(1983) - اگر شبی از شبهای زمستان مسافری (1983) - یادداشتهایی برای هزاره بعدی (1986).

نمونه آثار او را با هم می خوانیم

 

گوسفند سیاه - ایتالو کالوینو

 

 شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛ فرزاد همتي - محمدرضا فرزاد؛ انتشارات مرواريد؛ 1382

 

زن و شوهر - ايتالو کالوينو

برگردان: اسدالله امرايی


آرتورو ماتسو ياره شب كار بود. ساعت شش صبح نوبت كاري اش تمام مي شد . فاصله ي محل كار تا خانه اش زياد بود . هر وقت هوا خوب بود با دوچرخه مي رفت . موقع بارندگي و سرما با تراموا . هميشه حدود يك ربع به هفت به خانه مي رسيد . گاهي زودتر از زنگ ساعت شماطه اي مي آمد . بعضي وقت ها هم بعد از آنكه زنگ ساعت اليده را بيدار مي گرد به خانه مي رسيد .


صداي زنگ ساعت با صداي پاهاي مرد در عمق جان اليده كه به خواب شيرين رفته بود ، مي آميخت و يكي مي شد . خواب شيرين دم صبح را از چشم او ميربود و نمي گذاشت از لحظه لحظهي آن لذت ببرد .

اليده با چشم بسته دست دراز مي كرد تا پيراهنش را بردارد و به تن كند . آرتور ظرف خالي اش را از كيف در مي آورد و توي لگن ظرفشويي مي انداخت و بسته نان و فلاسك را روي ميز مي گذاشت . همين موقع اليده با موهاي آشفته از خواب كه طره هاي آن روي صورتش ريخته بود ، سر و كله اش پيدا مي شد . قهوه را روي اجاق روشن مي گذاشت . آرتور را كه مي ديد . موهايش را كنار مي زد و چشم هاي پف كرده اش را به زور باز مي كرد . انگار از اينكه شوهرش پيش از بيدار شدن او به خانه آمده ، خجالت مي كشيد . بيدار هم كه شده بود اصلاً سرو وضع مناسبي نداشت . حالا اگر دو تايي كنار هم خوابيده بودند ، آشفتگي شان مسئله اي نبود و طبعاً انتظارزيادي هم نمي رفت . گاهي هم آرتور ليوان قهوه به دست بالاي سرش مي آمد و پيش از آنكه ساعت زنگ بزند ، او را بيدار مي كرد . چه بيدار كردنياليده نيمه خواب نيمه بيدار به گردن شوهرش مي آويخت و ناز ي بود ونوازشي . بادگير آرتور كه به تن او مي خورد مي فهميد هواي بيرون چطور است اما باز هم نمي توانست جلوي خودش را بگيرد و مي پرسيد هوا چطور است ؟

آرتور هم زير لب غرغري مي كرد و از همه چيز مي ناليد . از غرغرسر كارگر ، ركاب زدن و هوايي كه بيرون انتظار او را مي كشيد. هوايي كه با هواي ديشب كلي فرق داشت . همه گزارش هايي را از كار و كارگرها و سر وصداي آنها مي داد . مختصر و مفيد . گاهي هم از شيطنت همكاران چيزهايي مي گفت .

صبح به اين زودي معمولاً خانه زياد گرم نبود - اليده لباس نپوشيده به طرف حمام مي دويد تا دوش بگيرد . آرتور هم پشت سر او مي رفت تو ، لباس ميكند تا گرد و غبار و چربي را از تن بشويد . گاهيسرپاييً هم ترتيب كار را مي دادند . آخرهاي كار هم همانجا توي حمام كنار هم ولو مي شدند.

اليده يك هو يادش مي افتاد كه دير شده و مثل ترقه از جا مي پريد . با همان تن نيمه خيس جوراب و زيرپوش به پا مي كرد . و لباس مي پوشيد . به موهاي شلالش شانه اي مي كشيد . گل سر را به دندان مي گرفت كه به موقع بزند . نگاهي به صورت خود توي آينه مي انداخت و دستي هم به آرايش سر و روي خود مي برد. آرتور هم سيگار در دست از پشت او را مي پاييد . هر بار بيشتر از دفعه پيش حالش گرفته مي شد . اين هم شد زندگي . اليده حاضر بود . بوسه اي مي داد ، در را باز مي كرد از پله ها پايين مي دويد . اليده كه مي رفت ، تنها مي ماند .

حالا او را باچشم خيال مي ديد . با چه شتابي از حياط مي گذشت . تا ايستگاه تراموا مي دويد. صداي چرخ هاي راه تراموا برايش آشنا بود . چرخ ها با ناله اي كشدار ترمز مي كرد . مانع فلزي با سوار شدن هر مسافر تلق صدا مي كرد . حالا ديگر از مانع گذشته بود . زنش را لا بلاي انبوه مسافران مي ديد كه روي صندلي تراموا وا رفته و به سر كار مي رود .

كليد چراغ برق را مي زد . نورگير پنجره را مي بست . خانه كه تاريك مي شد ، مي رفت لاي ملحفه و پتو . رختخواب زنش همان طور نامرتب مانده بود ، اما طرف آرتور دست نخورده بود . انگار همين الاّن مرتبش كرده باشند . مي رفت زير پتو و ملافه را مي كشيد روي سرش . اما فوراً جا به جا مي شد و زانو يش را مي سراند به سمت جايي كه هنوز گرماي تن زنش را داشت و انحناي تن او گودي كوچكي را روي تشك انداخته بود . صورتش را فرو مي برد لاي بالش او و عطر تنش را فرو مي داد تا خوابش ببرد .



اليده شب به خانه مي آمد . آرتورو كه از مدتي قبل بلند شده بود ، دستي به گوشه و كنار خانه مي برد . اجاق را روشن مي كرد و شام را بار مي كذاشت . تا جا افتادن شام فرصت داشت تا خرده كاري ها را تمام كند . رختخواب را مرتب مي كرد و لباسها را مي خيساند . اليده تا پا مي گذاشت توي خانه دنبال اين بود كه ببيند چه كاري سرسري انجام شده . معمولاً كارهاي آرتورو را نمي پسنديد . البته آرتورو هم محض بيكار نماندن و از سر تكلف، توي خانه وول مي خورد .

اليده قبل از‎آنكه به خانه بيايد ، سري هم به فروشگاه ها مي زد و خريدي مي كرد .

صداي پاي اليده كه مي پيچيد توي راهرو ، با صداي پاي قبراق و سر حال صبح فرق داشت . پاهايي خسته از يك روز كار و خريد ، تن او را به زحمت تحمل مي كرد . آرتورو پيش مي رفت بسته ها را از او مي گرفت و بالا مي آورد .

توي خانه ميل به صحبت گل مي انداخت ; اما كو حال حرف زدن

اليده روي صندلي ولو مي شد . بي آنكه روپوشش را بكند . آرتور بسته ها را از كيف در مي آورد و روي ميز مي چيد . زنش مي گفت ول كن باشد براي بعد و پا مي شد و لباس عوض مي كرد . دو تايي شام را آماده مي كردند . مختصري غذا براي ته بندي موقع استراحت بعذ از نيمه شب آرتورو كنار مي گذاشتند . صبحانه اليده كه فردا بايد مي برد سر كار و صبحانه آرتورو كه بايدوقتي از سر كار بر مي گشت آماده بود، حاضر مي شد .

اليده حوصله كار نداشت . روي صندلي ولو مي شد و خرده فرمايش مي كرد .آرتور كه زيادي استراحت كرده بود . فرمانبرداري مي كرد و مي كوشيد رضايت خاطر زنش را فراهم كند . گاهي هم حواسش پرت مي شد و كاري را كه درست انجام نمي داد . آن وقت بود كه جيغ و داد زنش در مي آمد و به هم مي پريدند . اليده مي گفت مرد بايد حواس اش به كاري كه مي كند باشد . آرتورو تمام فكر و ذكرش به كاري كه شب تا صبح به آن مشغول مي شد . وقت نداشت . بايد مي جنبيد .

شام را مي كشيدند و ديگر لازم نبود تكان بخورند . مي دانستند وقت كمي دارند . يادشان نمي آمد به هم غذا تعارف كرده باشند . آرتورو لقمه ها را جويده و نجويده فرو داد بعد هم قهوه اش را سر كشيد . نصف آن مانده بود كه مي رفت سراغ دوچر خه اش بوسه اي و نوازشي ، همديگر را سير نديده ، بايد خداحافظي مي كردند . دوچرخه اش را برداشت و با احتياط از پله ها پايين رفت .

اليد ظرف ها را شست و غرولند كنان ريخت و پاش هاي شوهرش را جمع كرد. شوهرش با دوچرخه از خيابان هاي نيمه تاريك مي گذشت . دينام دوچرخه اش به راه بود و نور ضعيفي مي انداخت كه پاي چراغ هاي خيابان رنگ مي باخت . لابد الان به كارخانه رسيده .

زن به رختخواب رفت . از روي تشك خود غلتي زد تا به جاي خواب شوهرش برسد و گرماي تن او را حس كند . اما پا كه پيش برد حس كرد جاي خودش گرمتر است . پس آرتورو در جاي او خوابيده بود . گرماي رختخواب به تن او دويد و عشق را احساس كرد.

شاه و مردمی که الک دولک بازی می کردن

 شهري بود که در آن همه چيز، ممنوع  بود. و چون تنها چيزي که ممنوع نبود بازي الک دولک بود، اهالي شهر هر روز به صحراهاي اطراف مي رفتند و اوقات خود را با بازي الک دولک ميگذراندند. و چون قوانين ممنوعيت نه به يکباره بلکه به تدريج و هميشه با دلايل کافي وضع شده بودند، کسي دليلي براي گله و شکايت نداشت و اهالي مشکلي هم با سازگاري با اين قوانين نداشتند. سال ها گذشت. يک روز شاه و بزرگان شهر ديدند که ضرورتي وجود ندارد که همه چيز ممنوع باشد و جارچي ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که مي توانند هر کاري دلشان مي خواهد بکنند.  جارچي ها براي رساندن اين خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالي شهر رفتند و با صداي بلند به مردم گفتند:  " آهاي مردم! آهاي ... ! بدانيد و آگاه باشيد که از حالا به بعد هيچ کاري ممنوع نيست. " مردم که دور جارچي ها جمع شده بودند، پس از شنيدن اطلاعيه، پراکنده شدند و بازي الک دولک شان را از سر گرفتند. جارچي ها دوباره اعلام کردند: " مي فهميد؟ شما حالا آزاد هستيد که هر کاري دلتان مي خواهد، بکنيد. " اهالي جواب دادند: « خب! ما داريم الک دولک بازي مي کنيم. » جارچي ها کارهاي جالب و مفيد متعددي را به يادشان آورند که آن ها قبلا انجام مي دادند و حالا دوباره مي توانستند به آن بپردازند. ولي اهالي گوش ندادند و همچنان به بازي الک دولک شان ادامه دادند؛ بدون لحظه اي درنگ. جارچي ها که ديدند تلاش شان بي نتيجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند. اُمرا گفتند: « کاري ندارد! الک دولک را ممنوع مي کنيم. » آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه اُمراي شهر را کشتند و بي درنگ برگشتند و بازي الک دولک را از سر گرفتند.

 


 

نوشته شده توسط حسین موذن در 13:21 |  لینک ثابت   •